خاطرات
آروین عشق عزیزم
مامان میخواد برات از زمانی که خدا لطف کرد و تو رو به ما هدیه داد بنویسه ما بعد از ازدواجمون
خیلی انتظار کشیدیم تا خدا تو رو به ما داد سال گذشته تولد امام حسین من و بابا جون متوجه شدیم
که ی نی نی تو راه داریم خیلی خوشحال شدیم کلی نذر و نیاز هم کردیم که امسال با خودت رفتم
نذرمونو ادا کردم وقتی هم تو شکم مامان بودی همش استراحت میکردم تا تو سالم به دنیا بیایی ی
کم هم عجله داشتی به دنیا بیایی اخه همون شب که عقد عمه جونت بود هنوز زود بود برای به دنیا
اومدنت که حتی نذاشتی مامان و بابا به عقد عمه برن ساعت 10 شب به دنیا اومدی قبل از اینکه برم
اتاق عمل دکتر بهم گفت چون زود بدنیا اومده شاید نیاز به دستگاه داشته باشه با گریه تو اتاق
عملرفتم وتواتاق هم ی دکتر نوزادان هم خبر کردن ساعت 11:30 من بهوش اومدم وقتی چشام باز
شد ی فرشته کوچولو خوشکل دیدم که الان تمام دنیام شده خوشبختانه هیچ مشکلی نداشتی حتی
به دستگاه هم احتیاج پیدا نکردی فقط مامان یکم ناخوش بود که 2 روز تو بیمارستان نگهم داشتم بعد
مرخص شدم که با خاله جون فاطمه منو بابا تو گل پسر رفتیم دنبال مامان جون اومدیم خونه مامان
جون با اینکه مریض بود تا 10 روز پیشمون موند خاله جون فاطمه زن دایی مریم هم مرتب بهمون سر
میزدن دستشون درد نکنه همه برامون زحمت کشیدن 20 روزه که بودی با مامان جون و خاله جون
رفتیم دکتر ختنه شدی پسر عزیز مامان اصلا مامان و بابارو اذیت نکرد مامان قربونت بره لحظه سال
تحویل رفتیم خونه دایی جون رضا که همه اونجا بودن تو هم اقا و قشنگ سر سفره سال تحویل بغل
مامان جون بودی من و بابا هم نگات میکردیم ذوق میزدیم 5 فرودین بود که رفتیم بم خونه مامان جون
اینا 9 روز موندیم روز 13 هم برگشتیم کرمان خیلی بهمون خوش گذشت گر چه تو شازده کوچولو گریه
هم میکردی با این حال بودن در کنار تو بابا به من دلگرمی میده و خدا رو هزاران بار شاکرم که 2 تا عزیز
کنارم هستن دوستون دارم عزیزای من دیگه از 4 ماهگی به بعد همه خاطراتتو تو وب لحظه به لحظه
گذاشتم جوجو خوشکل مامان
عاشقانه میپرستمت عزیز دلم آروینم


خاطرات 

